این یک پست سفارشی برای بهترین استاد دنیاست. آخرین غزل من با احترام تقدیم به قلب مهربان و نگاه نافذ استاد حسن ودعی نائینی .
امیدوارم بیاد ٬ بخونه ٬ بپسنده و بیست بده. دیوان خواجه٬ یاد تو و استخاره ها پیچیده نیست درک من و این اشاره ها بیدارم و به یاد تو امشب شمرده ام هی ماه را به جای تمام ستاره ها از بس تو را به گوش هم آواز خوانده اند دیگر پر است گوش من و گوشواره ها پاهای من به سمت تو لکنت گرفته اند یعنی شکسته قامت این بی قواره ها با این وجود٬ دست تو کوتاه می شود در بین بازوان من از راه چاره ها از شعر من بجوش و مرا بی نیاز کن از این کنایه ها و از این استعاره ها بیچاره من که در به در عشق مانده ام با شعر های کهنه ام این وصله پاره ها
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:4 توسط محبوبه وفائیان |
مثل جسمی که روح کم دارد باده من صبوح کم دارد کشتی مبتلا به طوفانم اتفاقی که نوح کم دارد من شبیه جنون فرهادم در دیاری که کوه کم دارد عمر این سالنامه ها بی تو جمعه ائی با شکوه کم دارد بی تو عمریست مرده ام شاید مثل جسمی که روح کم دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:52 توسط محبوبه وفائیان |

گاهی مرا به اسم صدا کن٬ همین و بس
من با توام ٬"شبیه خودت""مثل هیچ کس"
عمری به شوق دیدنت آواز خوانده ام
حالا که ساکتم تو به فریاد من برس
اینجا برای ماندن و خواندن مجال نیست
پر واکن عاشقانه هم آواز هم قفس
تکلیف روشن است مرا صید کرده ای
یعنی زدی٬ همین که رسیدم به تیر رس
شیرین ترین ترانه رها کرده ای مرا
امشب میان مشتی از این شعر های گس
می مانم عاشقانه به پایت بدون شک
از اولین نگاه تو تا آخرین نفس
من دل سپرده ام به تو پس لااقل تو هم
گاهی مرا به اسم صدا کن ٬ همین و بس.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 21:20 توسط محبوبه وفائیان |
کاش می شد دوباره برگردد ٬ اولین روزهای دیدارت توخودت باشی و خودت و خودت٬ من تو باشم و تو و تکرارت کاش می شد دوباره برگردد٬ به هوای تو شعر گفتن ها من پر از التهاب گشتن ها ٬ تو و انگار که نه انگارت کاش می شد دوباره برگردد روزهائی که فکر می کردم بینمان انتخاب خواهی کرد ٬ یک در باز جای دیوارت کاش می شد دوباره برگردد بامن آن روبرو شدن هایت به خودم باز وعده می دادم فرق دارد سلام این بارت کاش می شد دوباره می خواندی ٬ غزل خوشه های گندم را رو به من ٬ من که خوب می دانی تشنه بیت بیت اشعارت کاش می شد دوباره... اما نه٬(من و تو) این گناه آلود است مرد باش و مرا بران و بگو: برو دیگر ٬ خدا نگهدارت.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:33 توسط محبوبه وفائیان |
روزی سگ دانائی از کنار گربه ها می گذشت.اما چون به آنها نزدیک شد دریافت که به او هیچ توجهی نمی کنند لذا از کارشان شگفت زده شد و ایستاد. در این اثنا گربه ای تنومند که آثار هیبت و بزرگی بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد و گفت: برادران با ایمان! همواره دعا کنید زیرا اگر دعای خود را با شدت بسیار تکرار نمائید به درخواستتان استجابت می شود و از آسمان موش می بارد! سگ دانا با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حالی که از آنان روی گردان می شد با خود چنین گفت: در درک آنچه در کتاب ها هست٬ کودن تر از این گربه ها ندیده ام. مگر در کتاب ها نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز و دعا از آسمان فرود می آید٬ استخوان است و نه موش!؟ از کتاب دیوانه و خدایان زمینی ( جبران خلیل جبران)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:42 توسط محبوبه وفائیان |
السلام علیک یا ثارا...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:2 توسط محبوبه وفائیان |